تبليغاتX
 آسمان ابری
 

موسم ظهور

 سلام٬

بعد از حدود یک سال دوری ٬ میخوام پست جدیدم رو اختصاص بدم به شعری که در وصف انتظار و ظهور امام زمان (عج) سروده ام . امیدوارم با نظرات خودتون من رو بیش از پیش راهنمایی کنید. یا علی

 

 

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران  (۱)

                 شکسته می شود باز٬ دلتنگی بهاران

 

روزی تو خواهی آمد٬ فریادها بلند است

          "عجل علی ظهورک " آید ز کوچه ساران

 

آید به سویت آن کس٬ ردی ز تو بیابد

             چون رود پرتلاطم ٬ پیوسته و خروشان 

 

در موسم ظهورت٬ آید ز کعبه نورت

              دل بی قرار رویت٬ جوید تو را شتابان

 

سیصد و سیزده تن ٬ یار فدایی تو

      چون جنگ بدراحمد (ص)٬ هر یک بود هزاران

 

این خط سبز امید ٬ کز نور تو هویداست

               آید ز خط  سرخ مولای  سربه داران(۲)

 

اندر رکابت ای جان٬ یاران تو سرافراز

          من این میان که هستم ٬ یک راوی پریشان

 

خواهم زتو عنایت٬ من را کنی هدایت

             تا که شوم به راهت٬ من پا به پای یاران

 

این هستی و زمانه ٬ یعقوب باشد آری

             هجر تو چون یوسفی ٬ دائم کشد فراوان

 

در کوچه باغ وصلت٬ منتظران نشستند

          روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران 

 

 

(۱) این مصراع تضمینی از شاعر دیگری میباشد٬ که متاسفانه نام او را نمیدانم.

(۲)  استعاره از امام حسین (ع) میباشد.


 

نوشته شده توسط هادی صفری در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت


راز دلدادگي خديجه (س)، گريه ي پيوسته ي محمد(ص)


 خدیجه در حالی به همسری حضرت محمّد(ص) رغبت نشان داد که بزرگانی از مکه در آرزوی ازدواج با او بودند، و رفاه و آسایش مطلوب را به وی ارزانی میداشتند و غلامان و کنیزان فزون تر را به وی تقدیم میداشتند. سرّ گزینش مردی تهیدست، که در نگاه دنیاگران تمام دارایی اش را بر باد داد وبه جای افزایش غلامان،« زید» را آزاد کرد و بر خلاف سنت جاهلی پسرخوانده ی خود شمرد و همچون فرزندی واقعی بر سفره ی خدیجه نشاند چه بود؟

به نظر میرسد تحلیل رفتار فردی و اجتماعی خدیجه در این گزینش جز با پذیرش عشق وی به خوبی ها، که در یگانه ی روزگارش حضرت محمّد)ص) گرد آمده بود، امکان پذیر نیست.

به یقین آرامش، صداقت، وقار و معرفت حضرت محمّد(ص) سبب دلبستگی خدیجه به وی گردید. اگر جوانی باعث میشد خدیجه تهیدستی او و تمام سرزنش ها را نادیده بگیرد، به چه دلیل حدود بيست و پنج سال زندگی با وی را تحمّل کرد؟ مگر نه این است که تا شامگاه به انتظار همسر می نشست و چون می دید شب به نیمه رسیده و او به خانه بازنگشته، در حراء یا دامنۀ کوه ابوقبیس به جستجوی وی میشتافت؟ سه سال گرسنگی و تحقیر (درشیب ابوطالب) حتی برای انسان هایی که با فقر زیسته اند تحمل ناپذیر است! پس چرا و چگونه خدیجه،  که زندگی اش ازلذت های رفاهی و دارایی ها سرشار بود، آن را پذیرفت و تا پایان عمر تحمل کرد؟

آیا تداوم زندگی با شخصی که از زاویۀ نگرش زنان معمولی، سرمایه اش فقر،استهزاء و تهمت است جز با عشق تحلیل پذیر می نماید؟ آیا همین محبّت و عشق راز گریه ی پیوسته و بی اختیار حضرت محمّد(ص) هنگام به خاطر آوردن خدیجه، نیست؟


(تاريخ تحليلي صدر اسلام، محمد نصيري)                                                     

                                                                             

                                                              

                                                                                                                                 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط هادی صفری در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت


به پای تو می گریم...

به پای تو می گریم...

 

 یاعلی جان،

 

    صبح هنگام که به همراه آفتاب، به خانۀ یتیمکان بیوه زنی تابیدی

                   و صولتِ حیدری را دست مایۀ شادی کودکانه شان کردی

                                وبرآن شانه، که پیامبر پای ننهاد کودکان را نشاندی

                              وازآن دهان که هُُرّای شیر می خروشید، کلمات کودکانه تراوید

                                    آیا تاریخ، به تحیّربر دَر سرای، خشک و لرزان نمانده بود..!؟

 

      در اُحُد، که  ُگل بوسۀ زخم ها ، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

         مگر از کدام بادۀ مهر مست بودی، که با تازیانۀ هشتاد زخم  بر خود حَد زدی..!؟

                                                                                               

                                                                                                      ( علی موسوی گرمارودی)


 

 انسان کامل

 

علی (ع) پیش از آنکه امام عادل برای دیگران باشد و دربارۀ دیگران به عدل رفتار کند، خود شخصا ً موجودی متعادل و متوازن بود.

کمالات انسانیت را با هم جمع کرده بود.هم اندیشه ای عمیق و دور رس داشت و هم عواطفی رقیق و سرشار.کمال جسم و روح را توأم

داشت. شب ، هنگام عبادت از ماسوی ( غیراز خدا ) می برید و روز در متن اجتماع فعالیت می کرد.

روزها چشم انسان ها مساوات و از خود گذشتگی های اورا می دید و گوش هایشان پند واندرز و گفتار حکیمانه اش را می شنید و شب

ستارگان اشک های عابدانه اش را می دید و گوش آسمان مناجات های عاشقانه اش را می شنید . هم روحانی بود وهم حکیم ؛ هم عارف

 بود و هم رهبر اجتماعی ؛ هم زاهد بود وهم سرباز؛ هم قاضی بود وهم کارگر؛ هم خطیب بود وهم نویسنده . و بالأخره به تمام معنی یک

انسان کامل بود با همۀ زیبائی هایش.

                                                                                                       ( شهید مطهری)


 

نوشته شده توسط هادی صفری در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


ماتم گرفته این دل آهش اثر ندارد            ***      دیگر هوای یارم بر دل گذر ندارد

آن کس که همنشین،من بوده یک زمانی     ***      دیگر زمن بریده بر من نظر ندارد

غرق گناه گشتم، گم کرده راه گشتم          ***       دیگر دلم هوای ذکر سحر ندارد

آن قدر بی کسم من، کزحال این دل من     ***      حتی دو چشم خشکم دیگرخبر ندارد

میخانه را نبندید، زان سو به ما نخندید      ***      بیچاره ای که مانده خنده دگر ندارد

 


 

نوشته شده توسط هادی صفری در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت


روزی که به بهشت رفتم

                       روزی که به بهشت رفتم...!

 

صبح به بهشت رفتم، خلوت بود. به هر طرف که نگاه می کردم، چهره هایی را می دیدم که غیرت، شجاعت، از خود گذشتگی وخدایی بودن در آنها متجلی و پدیدار بود.

چهره هایی که آسایش را به من داده اند .غرور شیرین و لذت بخشی به من دست داد، که در خاکی زندگی می کنم و در جایی نفس میکشم که معطر و مزین به این

اسوه های انسانیت و تسلیم بودن در برابرخدا، بوده و هست. درهمین حال و هوا بودم و کوچه های بهشت را می پیمودم. خادم بهشت را دیدم که زمین بهشت را می شست  و آب پاشی میکرد و طراوت خاصی به آن داده بود . آه ، این همه زمین! خادم بهشت تا کی می خواهد زمین بهشت را آب پاشی کند؟ آیا کسی به کمک او می آید؟

کمی جلوتر پدر و مادر پیری را دیدم که با قامتی خمیده و قدم هایی آرام و کوتاه، کوچه پس کوچه های بهشت را برای رسیدن به زمینی که فرزندشان آنجا منتظراست، طی می کنند. آنها ظرف هایی از آب داشتند تا زمین بهشتی فرزندشان را بشویند. آری آنها به کمک خادم بهشت آمده بودند. همین طور که پیش می رفتم، می دیدم که  مردی زمین برادرش را، زنی زمین همسرش را و دختر و پسری زمین پدرشان را آب پاشی می کردند و.. همین طور...

در جایی دیگر نیز فردی زمین بی نام و نشان وگمنامی را می شست! رفته رفته، به تعداد کسانی که ظرف های آب دستشان بود اضافه می شد.ولی  باز تعدادشان کم است.

آیا همۀ بهشت آب پاشی میشود؟ آیا انسان های دیگربه کمک اینها می آیند؟..غربتشان مرا در بر گرفت.. بُغضی گلویم را فشرد.. پلک هایم داغ شد و اشک در چشمانم نقش  بست... قبل از اینکه به بهشت بیایم، فرشتگان پیام رسان به من گفته بودند: چهره هایی که در بهشت می بینی، جانشان را فدای مقصود خود و حفظ جان انسان های دیگر کرده اند.عقل مادی به من گفت:چه عجیب است! این چه کاری است که آنها کرده اند؟ مگر برای انسان سرمایه ای با ارزش تراز" جان " وجود دارد؟ آیا آنها دیوانه بودند؟

ولی عقل روحانی اینچنین گفت: آری آنها دیوانگان و مجنون های ظاهری اند، چون بر خلاف عقل ومنطق طبیعی عمل کرده اند.ولی بازآری.. آنها عاقلان باطنی و

واقعی اند، چون خود را از حصارو دایره ای که دنیا دور آنها کشیده است، رهانیده اند و به اوج وبی نهایت پر گشوده اند.آری.. آنها جسم دنیایی را به خاک سپردند و

و با روح جاودانه پرواز کردند...

ولی چرا تعداد انسان هایی که ظرف هایی پر از آب معرفت دارند، کم است؟ مگر کسانی که در زمین بهشت آرمیده اند، به خاطر ما فدا نشده اند؟ این اوضاع مرا پریشان کرده است. نمی دانم چه کنم..ولی نه.. باید جملۀ آن فرشتۀ پیام رسان را با خود زمزمه کنم تا آرام شوم : « پندار ما این بود که شهدا رفته اند و ما مانده ایم . ولی حقیقت  این است که شهدا مانده اند و گذر زمان ما را با خود برده است.»

 

                    { آری شهدا نیازی به حضور ما ندارند.بلکه ماییم که می خواهیم با جام هایی پر از آب معرفت روحمان را پاکیزه کنیم. }

                                      

            پس بیایید تا می توانیم به بهشت برویم...!

 

 

.


 

نوشته شده توسط هادی صفری در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت


کلاس فلسفه

کلاس فلسفه

 

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس دربارۀ خدا بود.

استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی است که صدای خدا را شنیده باشد؟          

- کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی است که خدا را لمس کرده باشد؟      

- دوباره کسی پاسخ نداد.

استاد سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟        

- برای سومین بار بازهم کسی پاسخ نداد.

استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد ! "

دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.

دانشجو ازجایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا دراین کلاس کسی است که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟     

 - همه سکوت کردند.

آیا در این کلاس کسی است که مغزاستاد را لمس کرده باشد؟        

 - همچنان کسی چیزی نگفت.

آیا در این کلاس کسی است که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو چنین نتیجه گرفت که " استادشان مغز ندارد."   

 

 

 


 

نوشته شده توسط هادی صفری در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت


داروی حسادت

داروی حسادت

 

1- بدانیم که خداوند حکیم است وبه اشخاص از روی حکمت عطا میکند.

2- بدانیم که حسادت چیزی را تغییر نمیدهد.

3- بدانیم که هر کس نعمت های بیشتر و بهتری دارد، مسئولیتش بیشتر است.

4- بدانیم که ما چیزها و نعمت هایی داریم که در عوض شخص مقابل ندارد.

5- بدانیم که همه مادیات و نعمت های ظاهری موقت است.

6- بدانیم که ضرر حسادت به خود شخص حسود بر میگردد.

 

 

{ نسخه رایگان است! به بهای صلواتی بر محمد وآل محمد.}


 

نوشته شده توسط هادی صفری در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت


چشمان قشنگ

@ تماشای تصاویر جنسی در اینترنت باعث کوری می شود!@

 

 

تحقیقات عده ای ازروان شناسان آمریکائی نشان میدهد افرادی که چنین تصاویری را مشاهده می کنند،نمی توانسته اند تصاویری را که بلافاصله پس ازآن می دیده اند، به درستی تشخیص دهند!

پژوهشگران آمریکائی به تازگی فرضیه ای را که سال هاست والدین کودکان مطرح می کنند،به اثبات رسانده اند که:

" مشاهدۀ تصاویر جنسی و تحریک کننده،ممکن است، انسان را کور کند."

 آنان معتقدند کوری حاصل از تحریکات جنسی، بدان معناست که یک راننده با مشاهدۀ یک تصویرجنسی ، نمی تواند بلا فاصله پس از آن یک عابر پیاده را درخیابان تشخیص دهد!

بررسی ها نشان می دهد که میزان آسیب پذیری بینایی افراد ، به این دلیل، با یکدیگر متفاوت است.این صاحب نظران هشدار داده اند که،مشاهدۀ تصاویرنامناسب از طریق  اینترنت و حتی نصب بیلبوردهای تبلیغاتی که دارای جاذبه های جنسی هستند، اقداماتی نادرست است و باید از دیدن آنها اجتناب کرد.

 

*حیف این چشم های قشنگ نیست که...* 

 

 


 

نوشته شده توسط هادی صفری در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت


گریه کنید!

گریه کنید! گریه کردن خوب است

 

 

بر اساس تحقیقات متخصصین، گریه کردن از یک طرف باعث کاهش اثرات منفی برخی از احساساتی میشود که، برخی انسان ها به درون خود میریزند واز طرفی دیگر نیز باعث میشود ، شدت احساس هایی که ممکن است در آینده به شکل های نا هنجاری بروز کند ، کاهش یابد.

همچنین گریه باعث میشود که برخی از احساسات ناگوارانسانی نظیر خشم،نگرانی،رنجیدگی ونظایرآن که میتواند منشاء افسردگی شود، تخفیف یافته و به اصطلاح آدمی  " احساس سبکی " کند.

 


 

نوشته شده توسط هادی صفری در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت


شعر طنز 1

         مناظره "امید" و"داوطلب ناامید کنکور"

 

 

نخستین بار گفتش کز کجایی ؟                        بگفت از پشت سد آشنایی  !

بگفت آنجا به صنعت درچه کوشند؟                  بگفت نکته خرند و تست فروشند

بگفتا تست فروشی در ادب نیست                    بگفت از درس خوانان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق به کنکور؟                  بگفت از دل چه می گویی، من از زور

بگفتا عشق کنکور بر تو چون است؟                 بگفت از جان شیرینم فزون است

بگفتا تست ز بهرش کی زنی خوب؟                  بگفت آنگه که باشم خفته در جوب

بگفتا گر کند مغز تو را ریش ؟                       بگفت مغزم بُوَد این گونه از پیش

بگفتا سخت مگیر،کنکور که سهل است              بگفت بیهوده گو، حرف تو جهل است

بگفت ار من بیارم رتبه ای ناب؟                      بگفتا وه ! چه می بینی تو در خواب!

  چو عاجز گشت " امید" در جوابش                 نیامد بیش پرسیدن صوابش

  به یاران گفت کز آدم حسابی                        ندیدم کس بدین نومید مآبی !

 

 

< شعراز نظامی، با اندکی تصرف! >

 

 


 

نوشته شده توسط هادی صفری در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


غفلت

رفتم که خار از پا کشم    *****   چشمم ز محمل دور شد

یک لحظه ای غافل شدم  *****   صد سال راهم دور شد


 

نوشته شده توسط هادی صفری در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 12:54 موضوع شعر | لینک ثابت


report phishingreport abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting